روزهای شیرین اما سخت
وقتی که به هوش امدم خیلی درد داشتم .همش التماس می کردم که بهم مسکن بزنند.اصلا حالم خوب نبود.دخترم را اوردندکنارم تا شیربخوره .مامانم تلاش می کردبچه را طوری بگیره که راحت بتونه شیربخوره ،بالاخره تلاش نتیجه دادوشروع کردبه خوردن همه می گفتند الله اکبر!تا یکساعت پیش توی این دنیا نبودوحالا چقدر خوب می تونه این کار رو انجام بده .حس عجیبی داشتم .
من حالا یه مادر بودم ...
ما تصمیم گرفته بودیم اسم دخترمان را آیدابگذاریم همونجا رضا به همه اعلام کرد وهمه تبریک گفتند.حمیده که ایتالیابودوخیلی نگران چندبارزنگ زده بودتاازسلامتی من وبچه مطمئن بشه وبعدها گفت که چقدر مضطرب بوده واونروز بعداز شنیدن خبر سلامتی با خریدن شکلات برای دوستانش اونها را درخوشحالیش شریک کرده بود.
عصرش اوضاع بهتربود.خاله نرگس وفائزه وخاله فاطمه وزن اقادایی هم امدند.مریم ونجمه هم از اداره امدند.رضوان هم که مرتب بهم سر می زد واگرنبودخیلی بهم سخت می گذشت .ان شب تاصبح بیداربودیم وایداهم چند بارشیرخورد.روز بعدساعت 1:30مرخص شدم به خونه که رسیدیم جلوی پامون گوسفندکشتندظهرهمه رفتندوفقط مامان بود.روزهای سختی بود به زحمت می توانستم راه برم وبرای اینکه چسبندگی ایجادنشه مجبور به اینکار بودم .تازه ان موقع بودکه فهمیدم بی جهت نمی گویند بهشت زیرپای مادراست ومادرچقدربایدصبوری وفداکاری داشته باشد واین تازه اول راه بود....
*****************************
مادریعنی به تعدادهمه روزها ی گذشته تو،صبوری
مادر یعنی به تعدادهمه روزها ی اینده تو،دلواپسی
مادریعنی به تعدادارامش همه خوابهای کودکانه تو،بیداری


روزهای شیرین اما سخت
